توی سه روز پاییزی که بقیه بهش میگن دل‌انگیز اما برای من دلگیر و بارونی در آزمایشگاه طبقه سوم با یه موزیک لایت و تقریبن اتمام کار مقالم که امیدوارم ایندفعه ادیت نهاییش باشه، به سر میبرم و بعد از یه سفر نسبتا طولانی با روحییه ای خوب وبلاگ آپ می‌نماییم.

-    اول از همه ثبت نام کلاس ورزش با دستگاه هر روز رو بالاخره امروز صبح انجام دادم. هر روز ساعت 7 میرم. البته تا 2-3 ماه پیش روز در میونش رو میرفتم اما الان براش خیلی هیجان و انگیزه دارم!

-     مرسی از لطف و مهربونی همه دوستای وبلاگی که توی خریدام راهنماییم کردن. حالا دیگه شوشو هم هر وقت اشکال داریم و یا نمیتونیم توی وسایل خونه تصمیم بگیریم میکه برو از دوست وبلاگیات بپرس!

-     بنده 2 تا استاد راهنما دارم. اولیش دانشگاه خودمونه که عملا ماهی یکبار هم نمیبینمش اما دیشب فهمیدم چهره ماندگار شده و براش خیلی خوشحالم و کاملا برازندشون بود چون واقعن استادن. استاد دوم که 2 ساله کاسه کوزمو جمع کردم و هر روز در آزمایشگاه ایشون و دانشگاه ایشون به سر میبرم، هم پریروز از لندن برگشتن و بسا خوشحالن و اخلاق خوب و عالی و تحیل‌گیری و... امیدوارم همینتوری بمونه.

-         مشهد با مامانی شوشو یه روز 2 بار سینما رفتیم. هم کنعان و هم دعوت. واسه یه روز وقتگذرونی دل‌انگیز خوب بود.

-    اردیبهشت سفارت مصاحبه ای دارم. چجوری به نظرتون میشه که زبان انگلیسی خود را بلبلی کنم و البته اندکی هم فرانسه بفهمم (البته اینش زیاد مهم نیست) آیا؟

-    روز آخری که داشتم میومدم یکی از همکلاسیای قدیمی زنگ زد و قرار شد حتمن همو ببینیم. با هم رفتیم یه کافی شاپ. دوست متمول و کمی تافته جدا بافته من بهم گفت چند ماه پیش اشتباها فهمیده سرطان داره و چه عذابی کشیده بود و چه فکر و تصوراتی .....انگار یکی قلبمو محکم توی مشتش گرفته بود و جای قلبم تنگ بود.  تصمیم گرفتم کمی بیشتر سعی کنم در حال زندگی کنم.  

-    نقش‌های متفاوتی رو مشهد تجربه کردم که گفتنش مثه حسش نیست. بعضی حس‌ها وقتی بخوان نوشته بشن یا بیان بشن شاید اصالت خودشونو از دست بدن. ....مهمونی که با مامان بهار و جاری جون توی یه خونه عجیب که درب خروجی درب یه کوچه بود. بعد توی این کوچه که از بیرون فقط یه خونه بود، مجموعه ای از خونه ها بودن که همه فامیل و خواهر برادرای قدیمی که حالا توی خونه هاشون باز خونه های بچه هاشون......عروسی بودم که خیلیا رو ندیده بودم و به دقت تحت نظر مهربانانه ای بودم. جالب بود. مثه خاله بازی. خونه دوستای شوشو، با ایده های فمنیستی بعضی خانوما و برای اولین بار مراقب حرفام و سنجیدگی اونا بودم تا بعدا تعبیر و تفسیر متفاوتی نشه. اما با دوستام انگار نه انگار که اونهمه سال گذشته! اونقدر خندیدیم و گفتیم که یادم رفت 7-8 سال بزرگترشدم از اون وقتا ....و البته مزش مثه یه خرمالوی چاق خوشرنگو خوشمزس!

 

پسنبشت: با اون نرم‌افزار baby maker ترای کردم و عکس نینی آینده ما اینتوری شد. شوشو میگه همش شبیه من شده!

این و این

 

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers