رودی از موسیقی فرو میریزد در خونم......

بعدن نوشت:

·        اول از همه سیما جون بالاخره دکتری رشته خودشو قبول شد. دیروز که بهم خبر داد حیلی خوشحال شدم. سیما همون موقع یی که جدا میشه ارشد دانشگاه تهران قبول میشه و الان دانشگاه شهید بهشتی و تهران و 3 تا دانشگاه دیگه دارن دکتری رشته اونو میگیرن و سیما با یه چشم انداز عالی قبول شد. این در حالیه که شوهر جون اسبق پرمدعا...با مدرک ارشدش داره توی یه دانشگاه یه شهر فسقلی که 3 ساعت از مشهد فاصله داره در دانشگاه آزاد تدریس میکنه و دلشم به اون خوشه (قابل توجه اینکه شوهرش توی عصبانیت و دعوا همیشه میکفته من ارشدم تو لیسانسی. تو نمیفهمی)!!!!!!! به سیما زنگ زده و سیما اصلن جواب هم نداده. میگفت شاده و 2 دقیقه این احساس شادی رو با  تمام اون زندگی سابق عوض نمیکنه. خوشحالم براش خیلی.

·        الان از باشگاه اومدم. 57 کیلو هستم. حسش خوبه اما من دوست تر داشتم که به جای اینهمه کاهش وزن کاهش سایز بیشتری داشتم. نمیخوام دیگه کمتر بشم. مربیم امروز نبودکه ازش بپرسم اما راهشو پیدا میکنم بالاخره.

·        فردا میرم مشهد و خوشحالم اما مشهد سسسسرد شده و برفالو. من سرمای زیاد دوست ندارم.

·        سه تا مقاله کنفرانس آماده کردم. حسسسم خوبه خیلی.

 

**********************

 

یه عالمه حرف هست همیشه اما وقتی ثبتشون نمیکن دیگه یادم میره چی بوده یا اثرش کمرنگ میشه. استادم مقالاتمو تایید کرد و گفت که من خوب مقاله می نویسم. مردم از ذوق تقریبن. بعدم رفتم ابروهامو خیلی خوب برداشت. 4 شنبه میرم مشهد و 5 شنبه یه مهمونی زنونه با مامان همسرم دعوتیم که بازم خیلی ها منو خواهند دید و کلی دارم فکر میکنم چی رو با چی بپوشم و .....کلی کلرای زنونه بازی!!!!

امروزم دانشگاه نرفتم و رفتم سه تا بلوز اسپریت زردو قرمز و مشکی بافتنی لطیف خریدم که مامانم فورا گفتن که اینا باشه با من عیدی غدیرت و کلی خوشحالتر شدم. و یه شلوار جین و خرده ریز. خوشحالم دارم میرم مشهد. عیدتون پیش پیش مبارک و به امید روزایی بهتر.

پسنوشت: این عکسا رو و خیلی عکسهای دیگه رو پراکنده از یه سایت پیدا کردم و خودم انتخاب و تلفیقشون کردن و نتیجش شد این حسسهای قشنگی که دوسشون دارم.

     

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


Lilypie First Birthday tickers