﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>روزانگی هام</title>
    <description>shaylinbanoo's description</description>
    <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Thu, 23 Feb 2012 09:43:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>روزی پر از عطر پیراشکی!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پنج شنبست ...آفتابی...درخشان....تمیز.....پر بوی تازگی...وقتی میرم توی آشپزخونه...دم پنجره زمین هنوز برف داره......خوبم! خیلی خوب....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از صبح 3 تا مقاله داوری کردم، بوی مواد پیراشکی که عصر خودشو درست میکنم،&amp;nbsp;تموم خونرو پرکرده....آب ماکارونیم گذاشتم و لوبیای صبحونه هم داره میجوشه......خونمون پر بوهای خوبه. ما خداقل 4 تا ناهار دانشگاه هستیم و همیشه با هم.....دلم میخواد وقتایی که خونه هستیم کلی بوها و مزه های جدید داشته باشیم و کلی بوی زندگی بپیچه توی خونه و غذاهای خوشمزه و سالم هم مد نظرم هست البته!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این ماه و ماه قبل کلی لباسای خوشگل از همه جا خریدم و راضی بودم. برعکس پارسال که رفت و آمد و خستگی چاشنیش بود...امسال صاحب چندین پیراهن مهمونی و عروسی شیک و بروز شدم که خیلی دوسشون دارم. چندین کفش و کیف و مانتو پالتو و همشونم خیلی دوست دارم. در این مورد حسم خوبه خیلی. میمونه یه مدل موی خوشگل و یه رنگ خوشگل که تا حالا نظرم فندقیه که توش تم قرمزی زیاد داشته باشه که خیلیم بهم میاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این 2 ماهه اخیر خیلی خیلی کار کردم. به جرات میتونم بگم غیر اون مسافرت کوتاه، حتا نصفه روز هم بیکار نبودم. دهها طرح و پایان نامه خوندم. دانشجوم هفته دیگه دفاع میکنه. دهها مقاله خوندم. کارای تمدید حکم و پایه و فرمهای بی پایانی که باید پر بشن و امضا و فرم و ضمیمه و تحویل و .....واقعن خوشحالم داره عید میشه و خوشحالتر که خرداد ترم تمومه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این ترم یه درس ارشد جدید دارم که درس سختیه و لازم داره براش خیای بخونم که خدای نکرده....اتفاق&amp;nbsp; بدی نیوفته!!! براش کلی برنامه دارم و تا الان خیلی خوب بوده ولی واقعن وقت گیره......خیلی!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;قراره سردبیر یه مجله فرهنگی باشم که فصلنامست. مجوزشو ضمنی گرفتیم. براش اسم پیشنهاد بدین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آویژه: خاص و خاص، پاک و پاکیزه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آسو :&amp;nbsp; شفق،هنگام طلوع خورشید&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سپنتا: مقدس ایرانی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آرمه:&amp;nbsp; فروتنی - پاکی - نگهبان زمین&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ویستا : دانش و فرهنگ&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;زرمان : زرمانند و بسیار زیبا&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;-----&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;یه تابوی ذهنی داشتم که شیوه زندگی یه دوست عزیز اونو تغییر داد. ممنونم. بهش خواهم گفت که چی شده و شماها هم خواهید فهمید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;کمی چاق شدم و خوشخور. همه چی برام خوشمزه و جذابه. بدنمم تعجب کرده. هنوز اثراتش محسوس نیست ولی نگرانم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;تولد همسرم 1 اسفند بود که کادوش یه پوتین شیک بود که خودش دوست داشت و یه کیک خوشگل و گل و بادکنک و سوپرایز اونم فقط توی&amp;nbsp; 3 ساعت که سر کلاس بود ... خوش گذشت و البته فرداش کیک دوم هم رسید .....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;هفته خوبی داشته باشین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/272</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/8977605/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-8977605</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Feb 2012 09:43:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بانوی بص.یر پریده!!!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;همه چیز از یکی دو هفته پیش شروع شد که بهم از&amp;nbsp; امور فرهنگی زنگ زدن که مدارکمو ببرم و قرار بود اگه شرایطش احراز بشه....بانوی بص.ی.ر دانشگاه بشم. بماند که روز مصاحبه جذ.ب بورسی.ه برای هیات علمی دانشگاهمون بود و خیلیم سرم شلوغ بود و مدارک قرار بود با پیپر.لس. فرستاده بشه که نشد . خولاصه مدارک رو بردم&amp;nbsp; با یه عکس خیلی زاغارت!!! که همسرم به اون عکس شدیدن آلرژی داره و من 500 تا ازش کپی زدم و 2-3 ساله براای هر جایی که فکرشو بکنین همونو میدم و تموم هم نمیشن البته......&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;خلاصه قرار شد بره استعلام گرفته بشه و منم کم کم یادم رفت و برنامه یه مسافرت کوچولو بریم و با خوشحالی رفتیم فرودگاه......از اونجایی که البته من هرگز اهل تیپای عجیب غریب و خاص!!! نبودم هرگز......ولی خب با موهایی بافته و پالتویی&amp;nbsp; که بلند نبود اصلن و کتونی که سفید بود و شلواری که تنگ بود و لبانی که گشاده بود. و عینک آفتابی که بالای سرم بود.....توی فرودگاه یهویی رییس دانش.گاه و رییس. بسیج اسات.ید و ریی.س گزینش اسا.تید و 2 تای دیگه که بنظرآدمای خیلی مهمی بودن و خیلی خیلی دیده بودمشون و لی پستشونو نمیدونستم!!!! همشونو با هم دیدم و باور میکنین همزمان مردم!!!!! ینی اول حس کردم زمان ایستاده....بعد یخ کردم....بعد قلبمم از کار وایساده بود ....بعدش کرخت و بیحس بودم....&amp;nbsp;بماند که سلامو علیک کردم و .........کلن شاید به نظرتون اصلنم باید بهم کاپ و مدال سادگی میدادن&amp;nbsp; اگه شما منو میدیدن.....ولی فقط خودم میدونم اون بصارت بانوییی که پرید!!!! که هیچ ...راستش دلم شور مبهمی هم میزنه!!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;بگذریم....... مسافرت رو بگم! بسیارررررررر دلپذیر بود........خیلی خیلی بهمون خوش گذشت...... &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;بعد از 3 روز تموم برفی که اینجا بارید و لاینقطع بود....هوای صاف و مطبوع کیش و لباسای تابستونی و اتاق 143 هتل داریوش و ویوی فوقالعادش&amp;nbsp; و دوچرخه سواری و مسابقه با همسرم و ساحل و کنسرت ساعت 1 شب بنیامین که دوسش دارم با کلی خاطرات خوب و .....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ ن 1- خیلی خیلی خیلی این 2-3 هفته کار دارم.&amp;nbsp; 4 تا ارشد دارم که باید تا 2-3 هفته بعد پروپوزال بنویسن. یکی باید دفاع بکنه و جز کلی درس تکراریی و وقت گیر...&amp;nbsp;یه درس واسه ارشدا دارم که جدیده و خودم هم پاسش نکردم&amp;nbsp; و باید براش درس بخونم حسابی و کارای پایه وتمدید حکم که هر کدوم هفت خوان رستمیه.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ ن 2-&amp;nbsp; مرسی واسه کمکایی که به &lt;a href="http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/267/" target="_blank"&gt;هاجر&lt;/a&gt; کردین.دخترش تماس گرفت و تشکر کرد و این مدیون لطف و مهربونی شماهاست دوست جونیام.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ ن 3- دارم تمرین میکنم که خوب و خوبتر باشم. با تمام ضعفایی که دارم ولی خیلی دارم تلاش میکنم. پر از حس زندگیو شادیم و&amp;nbsp; دارم حمایت شدید خدا جونو میبینم. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ ن 4- دوستون دارم. توی این 2-3 روزیکه نیومدم نت دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/271</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/8900269/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-8900269</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Feb 2012 16:55:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سفر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;دارم میرم یه مسافرت کوتاه....خیلی این&amp;nbsp;خسته شدیم و این برامون بموقع و بجا بود. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;ایشالا برگردم کلی کار دلنگیز مربوط به کارم دارم. که با لذت انجام بدم. یه مقاله علمی- پزوهشی دیگمونم پذیرش شد. یه دفاع هست که اسفند باید برم رشت و البته یه عروسی با کسانی که خیلی خیلی دوسشون دارم که اوایل فروردینه.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پس به امید روزای خوب....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/270</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/8870443/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-8870443</guid>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 17:23:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چیپس نمک دریایی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;تازگیا پرخور شدم اونم نه یه کم.....خیللللللی.....اونقدر که از هایپراستار 7-8 جور فقط شیرینی خریدم و همش با چایی خوردم تا آخر.......اونقدر که حتا چیپس نمک دریایی هم برام مزه جذابی شده!!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;ترمم تموم تموم شد و الان 9-10 روزه خونه مامانم اینام و گهگاهی بیرونی و دوستی و ....خلاصه همه چی در مود آرامشه تا شروع ترم جدید. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;2-3 تا کار اساسی باید انجام بدم و به خودم هدیه بدم که هر چیزی به خوشخوشان خودم مربوط میشه معمولا در اولویتای اول من قرار نمیگیره. مثل همون کلاس عکاسی که توجهیم بهش نمیکنم. بقیشونم میگم بعدا.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;توی این بهبوهه ارز و دلار و یورو 2 تا کنگره خارجی مجبور شدم که ثبت نام کنم. هر چند تصمیم دارم برمشون ولی توی این هرج و مرج بازار عجیب جیبم درد گرفت. کردیت کارتم نداشتم و همه چیز سخت انجام شد. ولی تموم شد. امیوارم بتونیم تیرماه بریم و کلیم خوش بگدره.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;رزی عزیز...این چند روز زیاد به فکرتم.....انگار خیلی خیلی زیاد باهات بودم و دوست خیلی نزدیکمی. امیدوارم شازده بسلامتی و خیلی راحت تر از اونچه فکر میکنی بیاد و&amp;nbsp; کلی هیجان و شور باهاش بیاد که مطمئنم همینتوره.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;نادیایی جونم......داری میاییی....اینجا برام مسج داده بودی. دوست دارم و بیصبرانه منتطرم بیایی. 2 روز متوالی بی وقفه باهات حرف دارمم. دوستت دارم و دلم خیلی برات تنگ شده.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیگه شارژ ندارم. زود میام....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/269</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/8810811/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-8810811</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Jan 2012 11:21:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صبح خابالو</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;تا 6 صبح تونستم بیدار بمونم و قسمت عمده ای از مراسم رو با جزییات ببینم.&amp;nbsp; نتیجش هم اینه که الان نیمچه خمار و خابالو هستم ولی همون چیزی که بهش میگم عرق و شعف ملی ......الان در بالاترین حد خودشه. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;امروز توی اون شیرینی خواب دم ظهر...برادرم خبر قبولی امتحان جامعشو داد و همسرم خبر کاری خودشو&amp;nbsp; و حکم خوردن عنقریبشو توی همین دانشگاه. از خوشحالی نتونستم بخوابم و الان با چشمای نخودی نشستم و تایپ میکنم و فقط فردا و پس فردا اینجام و بعدش میرم تهران........&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- این روزا کلی خبر و اتفاقای ریزم و درشت میفته. کلیدم جا میمونه خونه و مجبور میشم بین دو تا امتحان که توی 2 دانشگاه مختلفه و&amp;nbsp; قبل از امتحان دوم زود بیام خونه و کلید ساز بیارم و با استرس کلید پشت در جاموندمو بردارم و سر بزنگاه برسم به دفترم که سوالای بچه ها پرینت گرفته و آماده اونجاست!&amp;nbsp; روز پراسترسی بود ولی بازم همه کلیدام به یه دسته کلیده هنوز!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- با دوستم&amp;nbsp; که این روزا خیلی زیاد دوستش دارم.....کمی با هم وقت گذروندیم و خریدکایی واسه خونه کردیم هر چند این خونه هنوز فرم خونه زندگی نداره واقعن!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- از یه دانشجو به حد غیر قابل تصوری عصبانی هستم و امیدوارم به انفجار نکشه. نمیدونم چطور میشه که مثلا تحصیلات تکمیلی...ولی اینقدر لاابالی و بینظم و بهانه تراش و&amp;nbsp; شلخته و ......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;-&amp;nbsp; توی اینجا به نطرم میرسه (ممکنه فکرم درست نباشه) مردم خیلی به حرف هم اهمیت میدن و اصلن به خاطر این زندگی میکنن .....امیدوارم از ابتذال این خاله بازی و خاله خانباجی بازی متمدنانه دور باشم و بمونم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- یه دوست دور فیس بوکی که یه زمانی همدانشگاهیمن بود و البته نقاشی میخوند.....گالری نقاشی زده بود به نام خودش و گزارش نمام مراسم افتتاحیه و تابلوهاش و ووووووووهم براش خیلی خوشحالم و هم دلم خواست.........یعنی لذت دیدن اون عکسا و مراسم افتتاح گالریش و دیدن سلیقه فوق العادش عجیب دلنگیز بوددددد!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی حرف دارم ولی الان چیزی به ذهنم نمیرسه. نمیدونم اینو باید بگم یا نه .....همیشه به عمق یه رابطه حسی اهمیت خاصی میدم&amp;nbsp; و خوشبختانه با همسرم&amp;nbsp; دوستی عمیقی توی این یکماهه اخیر داریم که عمقش بیشتر از همه وقتا تا حالا بوده و این برامون خوشاینده.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/268</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/8739277/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-8739277</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Jan 2012 09:42:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هاجر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برید ادامه مطلب&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوستای عزیزم....وقتی مشهد بودم یه خانومی بود که 30 ساله داره برای مامان همسر من و یه خانوم دیگه کار میکنه. الان دیگه از کار افتاده و ناتوانه. این خانوم برای منم میومد و کاملن میشناسمش. شوهرش زن گرفته و هیچ پولی حتا یارانه رو هم به اینکه&amp;nbsp; 4 تا بچه هم داره نمیده و تمام زندگی با کارای این خانوم میچرخه. روستایی که زندگی میکنه 2 ساعت تا مشهد فاصله داره و شنیدم توی یه لونه زندگی میکنه. الان پسرش که بچه کوچیکشه میتونه بره راهنمایی که یه روستای دیگست ولی&amp;nbsp; توان من در کمک کردن به این خانوم خیلی محدوده. وقتی میبینم با سختی بهم زنگ میزنه و منتظره و ناتوان ولی به زبون نمیاره قلبم درد میکیره..... ازش خواستم کارت و شماره حساب باز کنه که نتونست و آخرشم برادرش کارت گرفت. لطفا اگه کسی میخواد کمک بکنه حتا خیلی خیلی ناچیز...بدونه که خیلی کمک بزرگیه براشون .....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این شماره کارت که با دستگاه کارتخون هم میتونید براشون بریزید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کارت بنام محمد حسن عیوضی هست که اینم شمارشه:&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 6037691126901768&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/267</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/8678255/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-8678255</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Jan 2012 06:07:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آپیدن با اعمال شاقه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;الان چند روزه میخوام آپ بکنم&lt;br /&gt;و حسشم هست ولی اصلن وقت نمیشه و این مربوط به اینه که خونه هنوز اینترنت ندارم.&lt;br /&gt;با اعتیا.د اینترنتی که داشتم فکر میکردم که تحملش ممکن نباشه ولی عجیب وقتام&lt;br /&gt;کشدار و طولانیتر شده و ناراضی هم نیستم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;این ترم به میمنت و مبارکی&lt;br /&gt;تموم شد و کلی خوشحالم که سخت نگذشت. اول ترم هرگز فکرشم نمیکردم که ممکنه اینهمه اتفاق بیفته و الان هنوز منتظرم .....ولی خودم نمیدونم منتظر چی...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;حالا بریم سر حسای روزانه نویسی.....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;------&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;یه روز هفتست....درسام تمومه و اصلن حوصله دانشگاه رو ندارم.....میرم خرید.....کلم بروکلی، کرفس، فلفلای رنگی و کلی سبزیای جورواجور و نون محلی و یه عالمه چیزایی که بهشون میگم غذاهای سلامتی میخرم.....همه این کار را با تانی و لذت انجام میدم و سعی میکنم که هر لحظه رو حس کنم.....هوای آفتابی و دلنگیز توی این زمستون و برگشتن به خونه و درست کردن سالاد کم کالری و سوپ لذیذ و دیدن تلویزیون و صحبت با دوستم و کلی حس آرووم.......&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;------&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;قرار بود امروز جلسه مصاحبه دکتری باشه.....یاد دوران خودم میفتم که استرس هم داشتم و تمام حسای اونموقع......با تانی بیدار میشم....به یه استادم زنگ میزنم و باهاش مشورت میکنم در مورد امروز.....میرم دانشگاه....چند دقیقه دیر میرسم....حس خوبی دارم.....دونه دونه میان تو ...همه جور دانشجو....دختر و پسر.....سوالا رو من شروع میکنم و بعد از خوش و بش و معمول... کمی هر چیزی رو میپیچونم تا مدیریتشون و تحلیلشونو ببینم......راستش هیچکدوم حرفی برای گفتن ندارن....هیچ کدوم حتا معمولی هم نیستن.....یه آقای خیلی بزرگ هم هست...با موهای سفید......با کلی مقاله های آبکی ولی زیاد............با خودم فکر میکنم بچه های الان که دارن ارشد میخونن بعضیاشون خیلی بهترن......پروسه امتیاز و حساب کتابا تا غروب طول میکشه....خیلی خسته میشم....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ممکنه عهده دار یه آگاهی نامه مربوط به رشتمون بشم.....بنا به دلایلی که قدیمیه این موضوع برام جالب میشه....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;میام خونه.....همسرم پژوهشگر برگزیده دانشگاهشون شده.....خوشحال میشم......خیلی.....فعلا اون مشهده و من اینجا تا کاراشو تموم کنه......دیر میگذره کمی.....ولی همه چیز در مود آرامشه!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/266</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/8655481/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-8655481</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Jan 2012 12:11:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سلام از خونه جدید</title>
      <description>&lt;p&gt;اومدم بگم خونمون سامون گرفته و قابل سکونته اونم کاملن ن ن ن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه کم ریزه کاری دلنشین داره که دارم ریز ریز انجامش میدم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اومدم بگم ترمم این هفته تمومه و خوشحالم خیلی....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم واسه اینجا تنگ شده بود.....ولی بزودی توی خونه هم ای دی اس ال براه میفته و پر رنگ میشم......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;راستش زندگی توی شهر جدید کمی هنوز جا نیفتادست واسمون ولی داریم سعی میکنیم ازش لذت ببریم حسابی.... با دوست عزیزم و دوستای کوچیکم که شب یلدا پیشمون بودن و بهمون خوش گدشت واقعن....با اینکه اس.مورفی هستن ولی باهاشون بهم خوش میگذره خیلی&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بزودی باید بیام با یه آپ مبسوط.......&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/265</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/8595093/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-8595093</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Dec 2011 07:45:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خداحافظ اولین خونه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;الان منتظرم یه ساعت دیگه بشه وبرم فرودگاه. فردا یه جلسه دفاعیست اونم 8 صبح!!!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;راستش اصلا حوصله این 2-3 جلسه باقیمونده رو ندارم.......&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;خبر مهمم اینه که الان خونمون جمع و جور شده و دارم میرم که این هفته وسایل بیاد و زندگی جدید در شهر جدید شروع بشه. این خونه رو میزاریم باشه تا بعدن تصمیم بگیریم که چکار کنیم... الانم یه سری ظرف و ظروف و پاز وخرده ریز اینجا گذاشتیم....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;نمیدونم جای جدید چجوری خواهد بود ولی در هر حال رفت و آمد برام خیلی سخت شده بود......امیدوارم اونجا هم روزای خوبی در انتظارمون باشه....از همین الان برنامه ریزیهایی دارم و کارای زیادی که باید بهشون برسم و دوستای خوب و گشت و گذارای فراووون&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;همسرم داره همکارم&amp;nbsp;میشه ولی توی یه دانشگاه دیگه......شهر جدیدو دوست دارم و برنامه دارم برای رفتن به جای سوم!!!!!! هنوز خیلی کار داریم&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/263</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/8497301/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-8497301</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Dec 2011 14:35:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شهر کتاب</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;خستم.خیلی خسته و&amp;nbsp;کمی فرسوده. خیلی هر روز کار کرده. هر روز آخرین نفر از گروه دراومده. خیلی کار هنوز داشته.........&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;بالاخره نقاشمون خونرو تحویل داد. کابینت کار هم فقط مونده دربهای کابینتهارو بسازه و کمدهارو تموم کنه. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;دیروز با دوستم بیرون مختصری رفتیم. کاغذ دیواریهای خیلی خوشگلی دیدم.....منتظرم فردا همسرم بیاد. کارای خون داره تموم میشه ولی من یه خورده خستم. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;برادرم امروز امتحان جامعشو داد. یا قدیمای نه چندان ذور خودم افتادم........همه چیز چقدر زود میگذره.........&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;زود و فرش برمیگردم......&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/262</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/8421743/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-8421743</guid>
      <pubDate>Sun, 27 Nov 2011 15:29:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
