﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>روزانگی هام</title>
    <description>shaylinbanoo's description</description>
    <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 18:09:31 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>شکلات بعد از غذا</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;خب الان تهرانم. 2 بار ناهار خوردم. بعد عصرانه و فعلا یه بار شام و الانم شکلات بعد از غذا و این بخور بخور تا کی ادامه پیدا کنه....نمیدونم! ولی گرم شدن شکلات و آب شدنش روی زبون و با لذت نت گردی با پیراهن بلند ماکسی گشاد شل و ول و فکر اینکه دلم خواسته این هفته کلاسارو کنسل کنم و بمونم....وای فکرشم برام لذت بخشه......&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;خب! توی این مدت فرما و جور کردن مدارک ترفیع....مدارک یه نیمچه سفر برای کنگره ای در تیرماه....دفاع پروپوزال 2 تا از بچه های ارشدم که راستش همون چند دقیقه قبل از دفاعشون...دلهره داشتم خیلی....مدارک صجت مزاج و خون برای استخدامم که باید 3 سال ژیش میدادم و بالاخره دادم....مانتویی که دوختم و خودم بهش میگم مانتوی پیژامایی ولی مامان وهمسرم دوسش دارن و بهم میاد....پیدا کردن یه دوست جدید&amp;nbsp; به اسم مونا و هیجانات بالفعل شدنمون.....همه چیزایی&amp;nbsp;بود که این چند وقت اتفاق افتاد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;بعدم اومدیم اینجا با همسرم که مدارکمو ببرم سفارت... هر چند زحمت حتا ترجمه برخی مدارک که از قبل نداشتیم و حتی حساب بانکی هم نداریم و رفتن و نرفتنش برامون فرقی نمیکنه. از همون صبح فردای رسیدن و دیدن رزی نارنین و عسلیش که کلی حرف زدیم....و بهم خیلی خوش گذشت... و دوست داشتم پسر خوشگلشو که چشم و ابروی شازده ای داشت و موشموشکی بود واسه خودش......&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;از فرداش سفارت که اول رفتم نوفل لوشاتو...بعد جردن...بعدم گفتن یکشنبه! باید ببرم سهروردی و از عصبانیت سفارت سه شاخه ای (تا الانش البته!) کلی چرخیدم و یه مانتو و یه شلوار خوشگل خریدم! ناهار مامان پز خوردم. کلی خوابیدم. عصر هم با دوستم رفتم بیرون. راستش اولین بار بود میدیدمش. با هم بارها حرف زده بودیم. بهم حس خوبی میداد. بخصوص که هم محله ای بودیم و مخصوصن که یک روز و ماه و سال بدنیا اومدیم. مهرنوش! شیک و جذاب....با عرضه و دوست داشتنی. ینی الان که یه روزه از دیدنمون میگدره هنوز خوشحالم از دیدنش. تحسینش کردم توی دلم و وقتی زنانی رو میبینم که اونقدر مستقل و باعرضه و مدیر و کاردان هستند شاد میشم. حالا یه تحصیلات خیلی بالا و یه قیافه خوشگل و شیک بودنو و خوش سرو زبون بودن هم بهش اضافه کنین. خوشحالم از دیدنش و دوستی باهاش. و البته یه دختر نازک بالابلند صورتی طناز هم بهش اضافه کنین. واسه 2 روز دیگه ای هم که اینجام ریز به ریز برنامه دارم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ ن- رفتیم عکسامونو دیدیم. توی هر پز...5-6 تا عکس بود که از اونا یکی 2 تاش فوقالعاده بود. بسیار زیباتر از اونچیزی که فکرشو میکردم! قرار شد ما رو باجیپ!!! ببره یه جای بکر که 1.5 ساعت از اونجا دورتره و زیست بوم عجیب و فوقالعاده ای داره.من جبگل نزدیک حونمونم دوست داشتم ولی شور و شوق همسرم و ذوست داشتن و هیجانش سبب شد ما هم تصمصم بگیریم بریم همونجا. توی این یکی دو هفته میریم و کاراروتموم میکنیم!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/288</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/9463303/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-9463303</guid>
      <pubDate>Fri, 18 May 2012 18:09:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>5 دری!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;یه روز تمام از هر چی که فکر آدمو به خودش مشغول میکنه چشم پوشیدیم. صبح سر صبر و حوصله بیدار شدیم .....کلی صبحونه خوردیم......باصبر و حوصله مقدمات عکاسی رو فراهم کردیم.......ناهار سفارش دادیم......کلی حرف زدیم و خندیدیم.....روز خیلی خوبی داشت میشد.....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;عکاسمون ساعت 1 رو به 2.5 تغییر داد.....رفتیم یه آب طالبی سرد خوردیم و رفتیم یه خونه خیلی خیلی قشنگ ......با چندین و چند اندرونی......با حیاط سنگفرش و هر حیاط حوض و حوضچه و تاقچه و درخت و اتاقهایی بیشمار و سقف سفالی و بالکن و پنج دری و&amp;nbsp;پنجرهای ریز رنگی کوچولو&amp;nbsp;و ......حال و هوای خونه و چرخیدن توش دلنگیز بود و فراومش نشدنی......تا غروب که اون بارون داشت شروع میشد عکس گرفتیم.......قشنگ بود ولی عکسا رو نمیدونم.....فقط یکی دو تاشو دیدم که واقعن زیبا بودن و&amp;nbsp; با&amp;nbsp;اون چیزی که ما میدیدم کمی متفاوت بود.....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;و البته رفتن به جنگل&amp;nbsp; به یه روز دیگه در همین ماه تغییر یافت!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ ن- حال و هوای این روزا رو دوست دارم......&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/287</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/9408097/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-9408097</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 04:41:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>معلمیت!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;روز معلم مبارک. امروز دانشگاه توی یه جنگل مراسم و شام خونوادگی و گلگشت بود که همسرم چون&amp;nbsp;دیشب رفت تهران و منم حسش نبود و نرفتم!!!!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;توی این هاگیر واگیر درس و کلاس و دفاع پروپوزالها .....برای 2 شنبه یه نیمچه تور عکاسی گرفتیم که بریم جنگل و عکس بگیریم!!!! ینی من مرده این کارای یهوییمونم. تازه مثلا خواستیم آلبوم ژورنالی باشه و&amp;nbsp; 20- 30 صفحه!!! حالا هم هیچ ایده ای از اینکه چی ببرم و بپوشم و ادا اطوارای دوست داشتننیس ندارم!!!! شماها نظری ندارین؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;امروز موهامو رنگ کردم.امروز با دوستم بیرون رفتم و بازم خیاطی. مانتوی قبلیمو خوب درآورد و قیمتش هم مناسب بود. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;پ ن-روزای آرومی هستن ولی تا جمعه تنهام. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/286</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/9362806/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-9362806</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 19:50:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>و برگشتیم.....</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;از اون شبی&amp;nbsp; که با رویال.... سفر رفتیم.....با خانوم همکارم .....تا نزدیک صبحش که حرف زدیم.....که مستقیم رفتیم خونه مامانم و صبحونه خوردیمو حرف زدیم......تجریش که خیلی وقت بود نرفته بودم و تندیسو خریدایی مختصر ولی دوست داشتنی....تا بعد از ظهر&amp;nbsp;و.......اومدن نسرین عزیزم......وای&amp;nbsp; اگه یه دوست باشه که دوست قدیمیت باشه.....دوستشم داشته باشی....باهاشم کلی حرف داشته باشی....بدونی که فردا صبح زود داره میره تا کی که نمیدونی......خیلی خوشحال هستی که الان پیشته&amp;nbsp;.........&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;مامانم و مامان بزرگم و گفتمان و فیت فیتای زیاد.....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;مهمونی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;دیدن دوستم گوفی که لذت بخش بود&amp;nbsp; خیلی.....که یه دوست هیجان انگیز بود&amp;nbsp;پر از شور زندگی ...شیک بود و دوست داشتنی....مثه جیر جیر گنجشکای شاد صبح....حرف زدیم و خوش گذروندیم.....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;دانشجومو دیدم که توی پستای قبل از مامانش گفتم......خسته بود از بیمارستان و شیمی درمانی....پرتو درمانی......خسته.....حرف زدیم.....آش دوغ خوردیم و دلمه خوردیم و راه رفتیم.....زیر درختا.....باهاش همدلی کردم......درکش کردم و دلم میخواد کمی بتونم کمک مالی&amp;nbsp;کنم بره ترکیه و البته همه مقاله های منو هم ببره و خودشم بتونه نفسی بکشه.....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;قرار بود دوستم مهرنوش رو ببینم که نشد. ولی با این دوستم که درست یه روز و یه سال به دنیا اومدیم.....حس خوبی دارم و فکر میکنم سالیان ساله که میشناسمش....که خیلی وقته باهاش دوستم و خیلی با هم میتونیم حرف بزنیم.....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;با برادرم و نقشه هاش و بلند پروازیاش و خوش شانسیاش....خدا حفطش کنه.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;با همسرم و تجریش گردی و دست در دست حرف زدن بی پایان...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;غذاهای زیادی که خوردیم....بی دغدغه وزن و رژیم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;الناز و همسرش که اومدن خونه مامانم و از 9 تا 2 شب حرف زدیم.....خوش گذشت و من نادیای عزیزمو بازم خواستم هر چند که خیلی دوریممممم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;شیوای عزیزم ار آمریکا و اون جایزه که برده بود و همیشه حرف زدن باهاشو دوست دارم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;و الان خونمون..... بساط آبگوشت فردا و نقشه جاهایی که میخواییم بریم.....و کارای هفته پیش رو......&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;حالا به همه اینها کمی کار انباشته شده هم اضافه بشه...این میشه اون زندگی روتینی که من ولی خیلی دوستش دارم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/285</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/9334932/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-9334932</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Apr 2012 17:00:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;میرم تهران.همین امشب......خوچحالممممم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میرم پیش خونواده عززززززززیزم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میرم با نسرینم باشم و فردا شب بیاد خونمون و تا صبح حرف بزنیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میرم 2 تا دوست وبلاگی ببینم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بیرون و کمکی هم خرید و خوشگذرونییی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خستم. این روزا اخبار خوبی نمیرسه. ولی زود میگذره. میدونم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 1- نادیا! دلم برات تنگ شده. کاش بیشتر پیش هم بودیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/284</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/9295681/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-9295681</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 18:12:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خورشیدددد خانوم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دانشجوم زنگ زد و گفت و گفت و گریه و گریه......ناراحت شدم...خیلی زیاد....مامان 49 سالش خیلی خیلی ناگهانی در اثر سرطان که اونم 20 روزه فهمیدن.......در حالیه که تمام نخاعش درگیره و دکترا نهایتا یکماه براش وقت زنده موندن تعیین کردن! و خودش تازه دفاع کرده......ویران بود......منم خیلی خیلی ناراحت شدم و ناگهان همه حسای بد دنیا بهم هجوم آوردن......دیروز روز بدی بود.......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوستم باهام قرار داشت. دیگه 6 خونه بودم و سریع رفتیم خیاطی ولی بازم خیلی ناشاد بودم.....دوست عزیزم........منو برد گردوند برد کافی شاپ و اون بستنی بزرگ رنگی و همه حرفامون روز آرومی برام ساخت......آروم و آروم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزا تمرین میکنم که همه لحطاتمو زندگی کنم......مزه هر لحظشو احساس کنم و از هر چیز کوچیکی لذت ببرم......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینهفته میرم تهران و میخوام که خیلی خوش بگذره. یکی یا 2 تا دوست جدید ببینم و کلی کار دارم........زود برمیگردم و پرانرژی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/283</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/9282370/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-9282370</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Apr 2012 12:30:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ارغوان</title>
      <description>&lt;p&gt;ینی باورم نمیشه فروردین داره کم کم تموم میشه......ینی فقط 1.5ماه مونذه به پایان ترم......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باورم نمیشه این گرمای هوا اونقدر که انگار تابستونه و انگار نه انگار که 2 هفته گیش هنوز سرد بود!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذریم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- زندگی روال عادیشو شروع کرده و درس و کار هم شروع شده و روزای آرومی دارن میان و میرن.....3 هفته دیگه میرم تهران و همینتوری دلم خواسته به خودم استراحت بدم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- امروز بوت.اک.س زدم و الان خوابم میاد ولی باید تا چند ساعت نخوابم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- عاشق اون راه پر دار و درخت و شکوفه و گلیم که هر روز از اون ژشت میزنم میرم تا دانشگاه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- و عاشق اون ارغوان- اسمشو تازه یاد گرفتم- که تموم ضلع پنجره اتاقمو گرفته و هر وقت سرمو بلندمیکنم برام دلبری میکنه و پر میشم از بهار......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;-الان بیشتر از 10 روزه که ورزش میکنم. حسم خوبه و تغییراتش دوست داشتنی......امیدوارم نصفه کاره رهاش نکنم.......الان که دوسش دارم و با شوق انجامش میدم.......و همین!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/282</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/9253913/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-9253913</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 12:24:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تعطیلات پر!!!!!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هنوز باورم نمیشه تعطیلات تموم شده و دوباره کار و زندگانی دیگه ای شروع شده....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امسال تعطیلات خیل خوبی داشتیم. اومدن دوستم...جنگلایی که کشف کردیم....جاهای خیلی زیبایی که رفتیم.... روزای خیلی خوب پر از بوی عشق.... خونوادم که اومدن و اون 3-4 روز خیلی خیلی خوب.....پر از خاطره و کادو و خنده.....عروسی که رفتیم و دیدن دوستای دیگم..... حرف زدنای بی پایان.....مهمونی.....حرف و حرف و حرف....ولی فکر نکنین که اصلنم کار نکردم...کردم ولی رقیق و کم....9 مقاله داوری کردم و 2 تا پروپوزال.... الان کمی کار سرم ریخته و همسرم هم رفت مشهد ولی....آما...دریغ و درد که درسم نمیاد و حاظرم هر جینگولکی انجام بدم غیر از کار و درس!!!! دیروز کلی بادنجون سرخ کردم.....40-50 تا پیراشکی پختم ولی حس درس!اصلا!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کلی وبلاگ خوندم...کلی خونرو تغییر دادم و البته به زودی عکسای خونمم میزارم برای دوستام که خواسته بودن وکلی عکاسی کردم.....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این هفته هم کلاس نرفتم و نمیرم و از یکشنبه&amp;nbsp;این تعطیلات دلنگیز خاتمه پیدا میکنه!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ ن 1- واسه خودم یه نامه نوشتم که اسفند امسال بدستم برسه-با یه سایت که نامه به آینده مینویسی&amp;nbsp; و توی همون تاریخ بهت میرسه-و سخت منتطر کلی اتفاق خوبم که بیفته ...... پارسال هم همینکارو کردم و جالبه که خیلی چیزا تحقق پیدا کرد که اونموقع فکرشم نمیکردم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/281</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/9213731/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-9213731</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 09:45:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>و سال 1391......</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;....سال نو...بوی بارون که داره ریز ریز میاد.....بوی بهار....تر و تازگی.....روزای خیلی خیلی خوبی بهمون هدیه کرده.... آجیل و شیرینی های کوچولو و تخم مرغای رنگی .... احساس میکنم سال نهنگ ( ازدها) سال پر از شیرینی&amp;nbsp; و خوشبختی باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از قبل از سال تحویل... از 2 روز قبل که قرار بود بریم و اون برف اومد و همه چی رو کنسل کردیم....از اون سمنویی که دوستم برام داد....از اون سفره 7 سین کوچولو که برای تخم مرغاش کلی با همسرم خندیدیمو و هیجان بدر کردیم!!!! از اون بال پرپریش و نوکای سرخ و چشمای تا به تاشون و لونه ای که ساعت 2 شب با ژ.شالای صندوق میوه براشون تعبیه کردیم......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از اون 3-4 روزی که جنگل رفتیم و تفرج واز هوای پاکیزه و چهچهه اون هم پرنده کیف کردیم و غذاهای خوشمزه...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از اون وقت که خونوادم اومدن ومن از خوشبختی و هیجان حتا شبها درست نمیخوابیدم و کله پاچه صبح&amp;nbsp; و بلافاصله جنگل نوردی و گشت و گزار و نونای تنوری کنار خیابون و هیجان من برای اینکه چیزی یا جایی از شهر و حومه جا نمونه که ندیده باشن......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از اون عروسی که قسمت عمده دلیل موندمون همون بود و خواهر کوچیک دوست صمیمیم عروس شد.....اون عروسی وموهای تاب خورده و آرایش دقیق&amp;nbsp; و 4 ساعت آرایشگاه و کلی&amp;nbsp; تمهیدات که با رسیدن به عروسی با همون 2 دقیقه اول و دوستم که 2 ساله ندیده بودمش و از کانادا برگشته بود .... که رفیق گرمابه و گلستانم بود.... و اون گریه بی امان و داغ.....تموم صورتمون میسوخت .....&amp;nbsp;همه رنگایی که قاطی میشد....همه حسای خوب..... خواهر دیگشون وشوهرش که دوست قدیمیون بود و جمعی که جمع بود.....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همه چیز عالی و سرور انگیز و پر از حس خوب بود و منتطرم که دوستام کم مهمن تر بشن و بیان حرف بزنیم و حرف بزنیم....مثه الان که&amp;nbsp;&amp;nbsp;شیوای عزیز که زنگ زد و از زمین و زمان حرف زدیم اونقدر که گوشیم و دستم داغ داغ شده بود.....که بیاد خونمون و تا صبح حرف بزنیمو برم خونشون و بازم حرف بزنیم......دلم خیلی تنگ شده بود......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;احساسم میگه امسال سال معجزه و شگفتیه. سال خوشگذرونی و&amp;nbsp; تلاش برای خوشبختی.....آمین!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/280</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/9184793/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-9184793</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Mar 2012 06:18:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نوروز 1391</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="سال نو مبارک!" src="http://130.0.img98.net/out.php/i251740_webloog.jpg" alt="" width="354" height="244" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/279</link>
      <comments>http://shaylinbanoo.persianblog.ir/comments/1794/9147919/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1794.post-9147919</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Mar 2012 09:16:49 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
