دختر خود موش کن

بچه داشتن اونم از نوع نوزاد اونم برای منی که هیچ نوع بچه و نوزادی رو برای ۲ ساعت پیوسته دور وبرم نداشتم....یهویی ..... تغییری در زندگی ایجاد کرد که باذهنیاتم متفاوت بود. یه موجود خیلی کوچولوی خوش اطوار خود موش کن که یهویی میبینی خیلی زیادی دوستش داری و چنان بهت چسبیده که تمام وقتتو کامل مال خودش کرده. حالا وقتی همسری مثه همسرمن باشه که پوشک وآروغگیری و پمپی و بیدار شدن شبونش براه باشه باز خوبه ولی یهویی فکر میکنی تمام فراغت و آزادی و مال خودت بودن که من بهش خیلی وابسته بودم یهویی تموم شد....خب این پروسه باذهنیت آدم فرق داره و اصلا آسون نیست ...شونه درد و بیخوابی و شیر خوردن طولانی ولی من تونستم خودمو سازگارکنم تقریبا ..... ....روزای اول بدنیا اومدنش و سه سری برگه امتحان جامع و کارای خرد و ریز دانشگاهی که همشون انجام شدن.....اینکه قلق همو بفهمیم....اینکه روز یازدهم بعد از اینکه پروسه کافی ساپ رفتن خانوادگیمون موفقیت آمیز بود....فرداشبش دوستامون رو به رستوران دعوت کردیم و یه کیکم خریدیم و دخترک همکاری بسیارقابل توجهی کردو خیال مامانش کمیراحت شد که همچنان ددر و بیرون میتونه براه باشه و همین خوشحال کننده بود. اونشب بادوستای خیلی عزیزم حس خیلی خوبی گرفتم. روزقبل از اومدن پروژه عکاسی نوزادی بود. درکوتاهترین زمان ممکن آماده شدمو با دخترک و همسرم رفتیم. پوزهای خیلی خوبی شد هرچند دختر شیطونما همش بیدار موند و برغم  اینکه باید میخوابید به سختی مقاوت کرد و  چشماشو تاآخر باز نگهداشت ولی من بادیدن اون صحنه ها و پوزها دلم از خوشی غنج میزد و دعا میکردم که بدقلقی نکنه.....طبق معمول همیشه ما از عکاسی بسیار لذت میبریم و لحظات دلپذیری شد.....  فرداش بعد از حدود سه ماه اومدیم شهر و خونه زندگی خودمون، راه ۵_۶ ساعته آسون نبود و البته سختم نبود جون دختر کوچولو نهایت همکاریشو کردو ما صدایی ازش نشنیدیم.....به محض ورود به خونه تمام پنجره آشپزخونه پر ازسبزی و بهار بود اونقدر انبوه که چیزی جز چند تلالو نور از پشت پنجره دیده نمیشد و همین کوچیک منو پراز آرامش کرد. 

توی این چند روزی که خونه خودمون هستیم، دیگه کم کم جا افتادیم و همه وسایل سرجای خودشه ... دیشب مهمونی رفتیم و از امروزم پرستارش اومده و همه چیز داره به سمت بهتر شدن پیش میره...

دخمرک هر روز یه اطوار و شکل جدید پیدا میکنه....

دخمرک از شیشه شیر و پستونک متنفره.

دخمرگ گرماییه

دخمرک خوشش نمیاد به پاهاش دست بزنی و .......

/ 10 نظر / 10 بازدید
من و گل آقا

[قلب][گل]

آزی خواننده خاموش

عزیزم [قلب] عاداتش چقدر شبیه به دیانای منه [لبخند]

آتي

شايلين جون عجله نكن اگر شرايطت اجازه ميده سه چهار ماه يا به فورجه اي كه خودت حدس ميزني مناسب باشه به خودت و دخترت فرصت بده قول ميدم تو اين مدت هم نوزاد نازت جون ميگيره هم خودت خستگي نه ماه بارداري و زايمان از تنت درمياد و به راحتي ميتوني همه چيز را هندل كني فقط عجله نكن

معصومه

قدم نو رسیده مبارک چه خوب که عادتش می دید و به تفریح خودتو.ن هم می پردازید همیشه شاد باشید

زهرا

شایلین عزیز قدم نو رسیده مبارک، احساس میکنم دخملی هم شبیه خودته اهل گل وگشت، اینکه تو مهمونی و بیرون همراهی میکنه خیلی خوبه،[لبخند]

خانم کوچولو

خوشحالم برات شایلین عزیز. این که توی همین مدت گشت و گذار نه حالا به اون شکل قبلی ولی به شکل خوبی برقرار بوده یعنی اوضاع خوبه. همین که وقتی برگشتین خونه خودتون دیگه جا افتادین و زندگی روی روال ه یعنی که خودت خوبی. بچه داری اولش سخت هست برای همه مخصوصا برای مامان اولی ها. ولی باور کن هر چی میگذره بهتر اسونتر و شیرین تر میشه. راستی پرستار هم چه زود پیدا کردی. خیلی خوبه. خیلی می تونه تو همه چی هم از نظر کارهای خونه و بچه داری و هم این که تو می تونی به کارای شخصی ت برسی کمک خیلی خوبی باشه.

تجربه چنین لحظه ها و حسهای نابی مبارکت باشه ک الحق تو لایق مادری هستی مهربان بانو ...عزیز نازمونو هم ببوسسسسسسسسسسس

دیانا

وا ی دوستم اصلا فکر نمیکردم به این زودی ها به این جا سر بزنی واقعا شب خوبی بود به ما هم خیلی خوش گذشت چشم بهم بزنی دخترت خانمی شده پس این لحظه ها هم جای خودش خیلی شیرینه البته مطمئنم که نهایت استفده رو ازش میکنی

نبات خانومی

وای مبارک باشه ورود فرشته ی مهربون به زندگیتون... یاد خاطرات عروسیت افتادم. الهی همیشه شاد باشی دوست قدیمی من.

ساینا

شایلین جان تبریک فراوان شوکه شدم اصلا در جریان بارداریت نبودم. پسرکم منو از وب خونی دور کرده مبارک باشه مامان خانم