خواننده های خاموش و نظر خواهی

به عنوان یه زن...یک خانوم....بهم بگین!

1- رضایت از زندگی  برای یک خانوم یعنی چی؟ شماها غرق در وظایف مادری و یا زنانگی خودتونین و بعدش کار و خستگی و شام وناهار و کمی حرف زدت شاید؟ چقدر فقط واسه خود خودتون زندگی میکنین؟ چقدر خودتون توی زندگی مهم هستین و از ته دل خوشحال و راضی؟ چقدر خودتون واسه وجود خودتون مهم هستین؟ اگر نمیخوایین ناشناس بنویسین یا اسم مستعار...

بهم بگین اگر واسه بچه...واسه یه عشق نمای قطره چکونی....واسه اینکه راه دیگری نمیشناسین یا جراتشو ندارین... واسه اینکه از متارکه میترسین مثلا توی این جامعه  و..... بمونین بهتره یا ......جور دیگه؟

این نوشته دوستم که دوست خیلی خیلی ارزشمند ومستقل و بسیار توانای منه و فوق العاده قابل قبول و عزیز منو به فکر فرو برد ودوست داشتم راجع بهش با هم حرف بزنیم.

http://dianadonya.persianblog.ir/post/73/

/ 13 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

3- میدونم اگه بچه نبود الان واسه ادامه تحصیل یک شهر دیگه بودم...میدونم اگه ازدواج نکرده بودم صددرصد خارج از کشور بودم و دنبال هدفهایی که واقعا جاشون در زره زره زندگیم خالی هست از طرفی هم میگم خوب شاید به این خواسته ها 10 سال پیش میرسیدم بازم باید ازدواج میکردم و بچه دار میشدم حالا ده سال دیرتر!!! در کل من به رضایت زندگیم از 100 -70 میدم و اکثر نارضایتیم به خاطر زندگی در شهری هستش که دوست ندارم همیشه دوست داشتم شیراز زندگی کنم و الان هم میتونم انتقالی بگیرم و برم ولی به خاطر کار همسرم وموقعیت حساس شغلیش که به قول خودش با سختی به دست اورده نمیتونم برم و این ارزو همیشه رو دلم میمونه مگر این که معجزه بشه...

دریا

انگار این پستت حرف دل من بود[نیشخند]کلی تایپیدم سرت رفتتتتتت [خجالت] بازم الان مدتهاست روزهایی رو واسه خود خودم در نظر میگیرم شده دخترم و میفرستم خونه خواهرم یا پیش پرستارش و از صبح تا شب تنها هستم(یک پست در این رابطه گذاشتم به اسم روز من) و چنان لذتی میبرم که خدا میدونه..من به خودم اهمیت میدم به نوع پوششم ارایشم غذا خوردم چیزهایی که خیلی وقت ها اصلا واسم اهمیت نداشت الان شدن الویت های زندگیم تمامی کنسرت هایی که اینجا هست و تقریبا میرم و حسابی لذت میبرم بدون بچه با دوستام و گاهی همسرم..امسال واسه خودم تولد گرفتم با حظور دوستام و خیلی خیلی خوش گذروندم مدتهاست به این نتیجه رسیدم ههیچکس دلسوزتر از خود ادم واسه خودش نیست از وقتی دیدم و سعی کردم عوض کنم انگار خدا رو بیشتر لمس میکنم هر چند حاشیه ها واسترس های زندگی هست ولی تا جایی که بتونم سعی میکنم دور بشم ازشون...

دیانا

مرسی شایلین جان از کاری که کردی میتونم نظرات دیگران رو هم بخونم مرسی دریا جان امیدوارم همیشه شاد باشی و زندگی خوبی داشته باشی

آتی

این بحث خیلی مفصلی هست .پست دوست شما را خواندم . از اون دسته زنهایی که گیش گلابتون بهشون میگه اون آچار دستت را بده شوهرت موتور ماشین را تعمیر کنه خودت برو خونه یه کرم کارامل خوشگل و خوشمزه درست کن. من هم خودم از این دسته زنها بودم که دوست داشتم روی پای خودم بایستم و مستقل باشم .البته خیلی خوب به خودم میرسیدم . اما زودی بیدار شدم یادم افتاد مردی گفتن زنی گفتن و بعد از یک پرسه سه ساله تقریبا هر کدام سرجای درست خودمون قرار گرفتیم . همسرم هرگز اهل سورپرایز کردن من نبوده و کم کاریهاش توی چهارسال اول زندگیمون فراوون بوده اما من همیشه عاشقش بوده ام و هستم و خوشبختانه او هم عاشق منه فقط راههای ابرازش را خوب بلد نیست که اون هم کم کم داره یاد میگیره. فقط اینو میدونم که زندگی کردن خیلی سخته .کمتر کسی پیدا میشه که همه چیز براش فراهم باشه.

آتی

رضایت زندگی برام در درجه اول دیدن سلامتی همه افرادخانواده ام هست.و بعد هم اینکه درآمدی باشه که یک رفاه نسبی را برامون فراهم کنه و به همسرم این امکان را بده که خواسته های ما را برآورده کته.من رضایت خودم را تو رضایت همسرم و بچه ام میبینم .چون میدونم وقتی همسرم ازم راضی هست چندین برابر برای جلب رضایت من تلاش میکنه . همیشه پختن شام و نهار و رسیدگی به فرزندم برام لذت بخش بوده . کارهای ریزی که برای خودم انجام میدم مثل خواندن کتاب یا رسیدن به سر و صورتم هرچند جزیی.درس خوندنم بهم حس خوبی میده. هروقت دیدم که حس بده میاد سراغم برنامه را میچرخونم آشپزخونه تعطیل ...همسر میاد نهار را از بیرون میگیریم.میرم پیش خواهرهام یا میرم خونه دوستهام .شاید در ماه ده بار هم اتفاق نیفته اینها ولی بهم حس خوبی میده اینکه تحت سلطه نیستم آزادم . مدیریت دست خودمه. به نظرم زن باید زندگی را مدیریت کنه و مرد اجرا. نمیدونم تونستم خوب بنویسم یانه .

آتی

یه چیزی برای آخرش ... به نظرم وقتی تو زندگی مشترک قرار میگیریم من باید نیم من بشه چه مرد چه زن .صادقانه بگم از زنهایی که بچه دارند شوهر دارند ولی همش به فکر خودشون هستند بیزارم .فقط میگن من من من هرچند که تجربه من توی پروسه ده ساله که یه جورایی کوتاه مدته نشون داده هرچه بیشتر برای خودت ارزش قائل شی دیگران هم به همون میزان برات ارزش قائل میشن . اما روح من فقط با توجه به خودم ارضائ نمیشه من وقتی راضی هستم که همسر و بچم هم راضی باشند.[قلب]

آهو

رضایت از زندگی واقعا خیلی پیچیده است در عین سادگیش... رضایت وقتی برا من حاصل میشه که به عقب نگاه نکنم و حسرت گذشته ها نخورم!!! الان هم راضی ام که به موقع ازدواج کردم یه دختر شیرین دارم که با دنیا عوضش نمیکنم!!در کنارش عاشق همسرم هستم درسم هم در رشته ای که دوست دارم میخونم! دوست دارم در آمد داشته باشم این تنها چیزیه که فکرش تو ذهنمه!البته کارهای روتین زیادی میتونم داشته باشم!ولی دنبال یه کار خاصم!بدون اجبار برای خودم! امید داشتن و مثبت اندیشی کمک حالم هستن! هیچ وقت خودم رو فراموش نکردم!مثل خیلی از زن ها در اولویت آخر خودمو قرار نمیدم..ارزش قائلم برا خودم! امیدوارم تونسته باشم جوابتو تا حدی بدم

مهرگان

حالا که یک زن خانه دار هستم بیشتر از خودم راضی هستم / اوون زمانی که می رفتم سر کار حس های مشابه دوست شما داشتم /فکر می کردم دنیا همان جا است که نبود .... خوشحالم که هستم ولی می دانی من فکر می کنم مرد بودن بهتر از زن بودن است / مردها فقط باید بلد باشند پول در بیاورند / بگذار مادر شوی تا تفاوت را بیشتر حس کنی / هی باید دلت شور بزند / زندگی من که با همه فرازهایش نسبتا ارام است ولی هر کسی سبک زندگی خودش رو داره ..... هر کسی اخرش به این نتیجه میرسه که زن ها خیلی حساس هستند / درسته / باید مردی قوی باهات همراه باشه / عاقل و مهربون / همه مردها هم که نکات منفی دارند ولی زن بودن خیلی سخت است خیلی

unknown

i read u for more than year....i just sent u a coomment one time...when i was so bored...so depressed....in those bad days.. i was experiencing the most bad feelings in the world reasoning from the sex bias ...u know male and female bias in this thirld world . you, dear shaylin, are among the females who may undestarnd more.... i passed the days which were full of sadness, the reason was so sophisticated.......but God helps and i changed that situation. nowadays i'm preparing for phd...i have soo little happiness just for my own pleasue..........you know whenever you do a thing, while a little one, if the things is just for your own sake...it makes you feel great

unknown

i really don know why but i read your weblog from A to Z....it's such a strange feeling as i am not a web reader but your web is among the few hobbies in my free time......