پیرو پست قبلی- دیدگاه بیرونی یک دوست به یه زندگی-

2-3 روزه ذهنم درگیره پست دوستمه. پریروز ساعتها با هم چت کردیم و حرف زدیم و  درکش کردم و بهش بارها حق دادم و یه جورایی همسرش رو هم.

من دلم میخواد نظر خودمو که البته ممکنه درست یا کافی یا کامل هم نباشه بنویسم  جون شاید دیانا خیلی با استرس و اندوه وگریه اونارو نوشته بود و اصلن کافی نبود.

من و دیانا 2 سال پیش دوست شدیم. همسنیم...دقیقن یک روز.  بسیار زیاد دوستش دارم و باهاش نزدیکم. ایشون هم استاد دانشگاه هستن و با این ذهنیت که خانومی خوش تیپ، زیبا امروزی و بقیشو میخونین.

دیانا 18 ساله میره دانشگاه. قبلش توی یه خونواده که وضع مالی مقبولی داشته و محترم  و همه چیز نرمال بوده مثه خیلی زندگیای دیگه. توی دانشگاه خوب سراسری ولی شهرستان مکانی.ک قبول میشه و توی اون دورانای عشقای روتین که اتفاقا توی اون برهه خیلی جدی تلقی میشن  و  همه حواشیای اون سنای پایین_ متاسفانه من به ازدواجای اون سنی و عشقای پر سوز وگداز دوره کارشناسی نمیگم خوشبین نیستم -که البته نیستم!- ولی بسیار برام ترساننده هستند و این فقط نظر منه-  اون هم با یه پسر همکلاسی یا همدانشکده ای در گیر عشق و اون لذتای روحی و کش وقوسا و ....تا ازدواج....نا رفتن دوستم به شهر اون پسر تا روزای سخت مالی...خیلی سخت تا 2 سال بعد که ارشد تهران قبول میشه و برمیگردن تهران و کم کم کار و بار و وضعشون بهتر میشه و احتمالا بچه و دوست داشتنی که براه بوده و قوی بوده و البته الانم با تمام حرفایی که میزنه هنوز بارقه هاشو میشه دید.

متاسفانه با حرف بعضی از دوستام، توی خصوصی یا غیر خصوصی موافق نیستم! خانومی که پر از استعداد وشکوفاییه و میتونه با سرعت  جلو بره و مثه الماس میدرخشه و استعداد خیره کننده ای در بیزنس داره اونقدر که زبانش صد درصد کامل میشه و ذوره های بازرگانی و اقتصاد و شرکت مستقل و جنم و جربزه ای که من با دامنه بسیار وسیع از دوستانم هرگز هرگز ندیده ام-نباید و نمیتونه بره کیک درست کنه و همه چیز رو بزاره واسه شوهرش تا شاید اون دلش بخواد بره جلو، حالا حرف میزنیم- به شدت پیشرفت میکنه.  شوهرش کم با گامهایی آهسته تر و ایدولوژی متفاوت که مثلا یه خونه که هست میخواییم چکار؟ یه باغ که هست دیگه واسه چی؟ و...... تا اینجا میتونه اشکالات جزیی تر باشه و میرسیم به قسمت به نطر من مهم قضیه!

فرض کنین وقتایی بوده که پولی نبوده و وضعیت مالی ابتدایی و حالا کم کم که اوضاع بهتر میشه و واسه خانومی که از جون و دل مایه گذاشته...میبینه و میفهمه...اونم بارها...که شوهرش باهاش رونیست. مخفی کاری میکنه. چکش که برگشت میخوره بازم پولشو رو نمیکنه چون میدونه پدر متمول همسرش چکو پاس میکنه. پنهان کاریای ریز و درشت.....با حساب اینکه زنش نمیفهمه و اینکه چون خودش خیلی کم کفایت تر از زنش بوده و به تعبیر دوستم بی عرضه و جنم و راضی از شرایط موجود یا کم کوش یا هر چی.....بهتر دیده بارا رو بندازه گردن دوستم چون شک نداشته که اون همه چی رو به نحو احسن هندل میکنه. میتونم 10 تا پاراگراف بنویسم  و ادامه بدم که اگر لازم بود اضافه میکنم.

میریم سراغ مرد داستان....خسم راجع بهش اصلا بد نیست ... مرد خوبیه. با اندازه خودش میتونه گلیم خودشو از آب بکشه بیرون. خیلی زیاد پیچیده نیست. اگر بود اصلا نمیذاشت دیانا اونقدر جلو بره. پابند کردن با بچه یا غر زدن یا سفسطه یا سیاست بازی یا زورگویی یا.....خیلی کارای دیگه هست(که خیلی توی دور برم برای مردای کم عرضه میبینم که با خانوماشون نمیپرن جلو بلکه اونا رو نگمیدارن توی جایگاه خودشون متاسفانه). خب مرد قصه خودشو کنار کشید و خیلی اجازه ها رو داد.....دارم فکر میکنم که و اون هم میتونست یه زن معمولیتر داشته باشه و اتفاقن آقای مدیر میتونست زن  مطیع تر و  کمتری از دیانا داشته باشه و توی یه خونه کوچیک با خوبی و آرومی زندگی کنن و من البته اون رو هم درک می کنم کاملا.

متاسفانه به نطر من دیانا و آقای مدیر هیچکدوم خیلی مقصر نیستن. موافق نیستم که دیانا خودشو زمینگیر میکرد تا همقدم یه آدم نیمه فلج بشه و یا اونقدر برای تغییر اون تلاش و تلاش و تلاش بکنه و 20 سال تربیت و ژنتیک درونیشو دستکاری کنه که خورد و خمیده و داغون و له بشه. ینی اصلا تغییر فاندامنتال و خیلی شدید ممکن نیست و نتیجش یاس و افسردگیه عموما. 

کاش انتخابهای اولیه ما اونقدر سطحی نبود. دیانا توی سن کمی ازدواج کرد. توی همین سن کم میتونه همه چیز خوب در بیاد چون بر اساس تصادف هم آدمها اونقدر متفاوت نیتند عموما- به این شدت- ولی وقتی آدم خودشو و تواناییاشو بشناسه غیر از نگاه عاشقانه و زلف و چشم و ابرو و انرژی....این چیزا مورد توجه قرار میگیره. دیانا میتونست شوهری داشته باشه که قدر جواهرشو بدونه. اونهم زنی که کمتر میشه شبیهشو دید یا لااقل من تا حالا ندیدم و اون مرد حتا سکوی پرتابش بشه. تکیه گاهش بشه وپشتیبانش...حامیش نه سنگ جلوی پاش و یا وزنه روی دوشش. این حق اون نیست که خودشو اندازه همسرش ریز و ریزتر کنه تا اون شاید ممکنه احتملا بخواد تکون بخوره. اصلا.

و حالا با یک دختر 8 ساله که شدیدا دوستش دارم و بسیار نازنین هست و باهوش..... بازم دوست ندارم تصمیم عجولانه ای بگیری هر چند با تمام وجود میفهمم چی میگی و چه حسی داری و بازم میگم که همسرت خوب و مهربونه ولی کم توان و تو تغییر فاحشی نمیتونی بهش اعمال کنی چون هم مقاومت میکنه و هم توانشو نداره. پس میتونی مسالمت آمیز بپذیریش و ادامه بدی و یا .......اینش جالب نیست و نتیجه اییه که خودتم داری بهش فکر میکنی.....اینکه نصف دیگه زندگیتو نجات بدی که هزینه و عواقبش کم نیست و توانایی و مقاومت خیلی زیادی میخواد. میتونم ببینمت که استاد یه دانشگاه خوبی یا مدیر یه شرکت خیلی بزرگ یا هر چیز دیکه ای که میشه فکر کرد. امیذوارم اونچیزی که خوبه برات پیش بیاد. تو از بهترین بهترین دوستای منی و ببخش اگر .....اینجوری رک نظرمو نوشتم.

پس نوشت: باز هم منتظر نظراتون هستم.

/ 6 نظر / 4 بازدید
دیانا

مرسی دوست عزیزم به جز تعریف های زیادی که از من کرده بودی بقیه حسهام رو خیلی خوب گفتیییییییییییییییییی میدونم دارم فکر میکنم برام دعا کن

مونا

سلام بر شایلین عزیز، به نظر من رضایت از زندگی مثل خیلی چیزهای دیگه یه تعریف استاندار نمی شه براش ارائه داد و از شخصی به شخص دیگه کاملا متفاوته. اما از دید من رضایت از زندگی یعنی شادی همراه با آرامش در زندگی.. که این روزها خیلی از ما از خودمون دریغ می کنیم به دلایل واهی! ما( به دلیل زندگی در کشورهای دیگه می تونم به جرات بگم ایرانیها بیشتر اینطور هستند!) هیچوقت از داشته هامون راضی نیستیم.. مدام در حال مقایسه خودمون با دیگرانیم.. مدام داشته های دیگران رو با داشته ها و نداشته های خودمون مقایسه می کنیم.. مدام موفقیت دیگران رو می بینم ولی دریغ از یه نیم نگاه ساده به خودمون و زندگی قشنگی که قابل مقایسه با هیچ کس دیگه نیست و مخصوص خود ماست و هزاران نفر در حسرت اون و در حسرت داشته های ما!! متاسفانه جوی بوجود اومده که مثلا چرا یکی دکترا داره من ندارم؟ چرا فلانی در خارج از کشور زندگی می کنه من نه؟ چرا فلانی می تونه به سفر خارج بره من نه و خیلی چیزهای به نظر من پیش پا افتاده دیگه.. و این باعث می شه ما هیچوقت از خودمون و زندگیمون راضی نباشیم.. من هم با همسرم در دوران لیسانس آشنا شدم و تو سن کم ازدواج کردم .

مونا

اما سن کم من باعث نشد همون موقع از خواسته های منطقی خودم دست بکشم صرفا به خاطر اینکه عاشق همسرم هستم ما هر دو خواسته های منطقی خودمون رو دنبال می کردیم و کاری می کردیم که تو یه جهت حرکت کنیم... شاید به نظر خیلی ها یه زندگی ارمانی به نظر بیاد اما تا حالا که موفق هم بودیم.. به نظر من اینکه آدم تو هر سنی به کسی دلبسته بشه و کسی رو دلبسته خودش بکنه نسبت به اون فرد مسئوله و به نظر من امکان داره خیلی ها تو اون سن به دلیل علاقه از خواسته هاشون صرفنظر کردن و به سن بالاتر که رسیدن اون خواسته ها سرباز کردن، اما باید یه لحظه هم به اون هم سال زندگی که اون فرد دوم رو با اون شرایط تطبیق دادن فکر کرد! همون مقداز و شاید بیشتر زمان لازمه تا اون فرد هم با خواسته های جدید تطبیق پیدا کنه... و اما وقتی آدم مادر می شه به نظر من موضوع خیلی تفاوت می کنه.. بچه با اون دنیای پاک خودش نمی تونه خواسته های ما رو که بعضی اوقات خیلی هم رویاپردازانه است هضم کنه بچه مادر می خواد مادر هم یعنی همدم یعنی همون چیزی که اکثرمون از مادرامون گرفتیم.. اون نگاه نمی کنه که من دکترا دارم و الان دلم می خواد برم فلان دانشگاه فرصت مطالعاتی!! پس کلا شرایط فر

مونا

نمی خوام بگم باید در شرایط اینرسی بمونیم و پیشرفت نکنیم اما پیشرفت ما باید منطقی باشه کی گفته کسی که بره دانشگاه فلان کشور پیشرفت کرده و کسی که تو دانشگاه سمنان استاد مدعو شده سطحش پایینه؟ این نگاههای کمی گرایی که باعث بد شدن روابط اجتماعی و خیلی دیگه از روابطه است.. فلانی مقاله ایمپکت فکتور بهمان داره من باید بیشتر بدم..به نظرم بهتره آدمها کیفیت رو فدای کمیت نکنن تو تمام زندگی دید من همین بوده و هست.. به نظر من ما ایرانیها راهمون رو گم کردیم دنبال چیزهایی تو زندگی می گردیم که داریمشون اما تو گنجه در حال خاک خوردنن.. این غربیها الان دارن به اون زمان ما برمی گردن که مامانا تمام دغدغشون غذای گرم به بچه دادن بود وقتی از مدرسه می آمد.. و ما ایرانیها به دنبال چی! خدا می دونه.. ببخشید اگه زیاد نوشتم و یا نوشته هام به هم مربوط نیست. امیدوارم همه ما قدر داشته های با ارزش خودمون رو خیلی بیشتر بدونیم و باور کنیم که " داشته های امروز ما آرزوی خیلیهاست" روزهات شاد دوست گلم.

unknown

i am the one who choose the last choice,sepration, sepration cause big big problems.........a women with a little nice daughter ............. ای کاش که بشه درستش کرد

sevenine

سلام من از طریق وبلاگ دیانا با شما آشنا شدم . نظر شما جالب بود اما من معتقدم کسانی مثل دیانا هر چقدر هم که زندگی به دست و پاشون بپیچه با هم جلو میرن. دور و بر ما خیلی ها هستند که در عین حال که مشکلی با هم ندارن اما نه سکوی پرتاب همدیگه شدن و نه پیشرفت آنچنانی داشتن. شاید این وضعیت دیانا اون رو مصمم تر میکنه.