سعی میکنیم قلق همو بفهمیممممم

... و ما سعی میکنیم قلق همو یاد بگیریم.... 

تلاشی که نتیجه بخش هم هست و قابل تعمیم هم نیست. دخترم، دختر آرومیه، خواستنی و ادا اطوارایی که روزی چند بار من چشام پر اشک میشه از خنده، ینی اونقدر میخندم   که بچه توی بقلم بالا و پایین میشه و با چشمای متعجب منو نگاه میکنه، مامانم متحیر نگام میکنه، برادرم توی ذهنش فکرای سبکسرانه ای میکنه و همسرم از خنده من پر خنده میشه....گاهیم با صدای قهقهه اون خودمو میرسونم و موشیترین صحنه ممکنو میبینم و چشمای تیله ای که ما رو نگاه میکنه که مثلا شماها چتونه....

امروز بعد از یه مهمونی جمع و جور عصر، موقع برگشتن، رفتیم کافه ویونا...دقیقا آخرین بار شب تولدش رفته بودیم....امروز سه نفری رفتیم،  و حس رخوت آرامشی داشت، کمی طولانی نشستیم، حرف زدیم و بعد پاساژ دم خونه دو تا گل نقره برای دو نفر کادو خریدم....بعدم رفتیم توی فضای سبز پایین دم فواره نشستیم و تصمیم گرفتیم دیگه بیرون رفتنمون رو زیاد کنیم.

باید بشینم از خاطرات تولد آرینا بگم و حسهای اونروزم و حواشیش.....بزودی میگم....

/ 4 نظر / 10 بازدید
fariba

سلام خوبي؟ چند روز پيش يکي از دوستام سايت زير رو بهم معرفي کرد که باهاش تبادل لينک کنم من فکر کردم تاثيري نداره ، ولي بعد از اين که وبلاگم رو توي اين سايت و سايت هاي شبيهش لينک کردم هر روز بازديد وبلاگم زياد ميشه. خواستم اين سايت ها رو به تو هم معرفي کنم . حتما تبادل لينک کن چون لذت وبلاگ نويسي تو آمار بالاست.

سارا

بیصبرانه منتظر خاطرات اونروز و حسهایی ک تجربه کردی هستم مامان خانومی گلللللل ... اینم برا فندقک و مامی نازنینش[ماچ][بغل][ماچ]

مونا

عزییییزم...خدا حفظش کنه ...ارینا❤️

خانم کوچولو

وای خدای من... خنده مادر و دختری... دنیای دو نفره شون... خدا برای هم نگه تون داره زود بیا از خاطرات تولد آرینا بگو.