خستگی نهادینه شده.....

- حتی امروز که میتونستم بخوابم باز راس 5 دقیقه به 7 مثه تمام روزای اخیر بیدار بودم. میخوام این 5 شنبه و جمعه برام روزای خوبی باشن و حسابی خوش بگذرونم چون باز روزای سختی دارم.

- دفاع 2 تا از بچه هام تموم شد و موند یکی که یکشنبست. دفاع یکی برام کمی (کمی نه...زیاد بود واقعا) دلهره داشت...از بیخیالی خودش وسهل انگاری . کند کاریش برغم اینکه کار خوبی انجام داده بود. ولی خوب شد و نمره خوبی براش گرفتم. ازش دلگیرم و همینکه همون روز خبر قبولی دکتریش اومد و با اونهمه گریه ای که از خوشحالی توی اتاقم کرد و نم اشکی که یه لحظه به چشمم زد و البته دوستشم دارم ولی دلگیرم ازش. از اینکه از این ترم دانشجوی دکتری منه و قراره 4 سال باشه...دوست ندارم.  اون یکی ولی خوب و درخشان دفاع کرد. و بعد انبوم دانشجویانی که داورشون بودم. حیلی خسته شدم و بهم فشار اومد. اینو با تصحیح 24 ساعته یک مقاله چذیرفته شده توی ژورنالی که استادم سردبیرشه اضافه کنید و کمی بیرون گردی که واقعن رمقی ندارم دیگه.....

- شنبه و یکشنبه هم همینطوره و برای آخرین دفاع دخترم.. یه هییت از اداره ای که بهمون کمک کردن هم میان و باید شو آف خوبی انجام بشه. بو که بشه.

- دارم لباسامو پاکسازی میکنم. هر چیزی که فکر کنم بهم نمیاد یا باید بره...باید بره زودتر.

- دیروز توی اون اوج خستگی.....جلسه فرهنگی با خانومای همکارم اونقدر ما رو خوشحال کرد و انقدر خندیدیم که پر پروانه های خوشحال بود روحم.

- همسرم کمی رنجیده خاطره...تقریبا میدونم چرا و امیدوارم همه چیز زود به خوبیه قبل بشه. نه اینکه بد باشه الان...ولی میدونم اون لایه های خیلی درونی وجودش رنجیدست.ایننو حس میکنم.

- زود برمیگردم.

/ 0 نظر / 4 بازدید