دهه میلاد

خب...گذاشتم معدود حسهای بدی هم که بود پاک و محو بشه و بیام سر صبر اینجا....

- تولد همسرم تقزیبا مقارن با رفتن من به تهران واسه خریدن پارچه مبلی شد ولی به رغم اونچه که وانمود کردم و گفتم واسه بعد از اومدنم تولد 2 نفری میگیریم....بدو بدو از راه دانشگاه رفتم یه کیک خوشگل خریدم و دادم به یه رستورانی که یکی از پاتوقامونه و باهاشم هماهنگ کردم و عصر هم بهش گفتم باید بریم مهمونی دوستم که شام حکمشو میخواد بده و همون مراسم بودن مهمونا و سوپرایز شدید همسرم که واقعن باورش نمیشد و شور و شوق چشماش و شب خیلی خوبی بود .........بعدم اومدیم خونمون با دوستامون و ادامشم دادیم!

تهران رفتم  و همون روزم با 2 تا از دوستام رفتیم و سه جور پارچه مبلی خوشگل خریدم که ضد آب و ضد لک هم بود و خیلی خوشگل هم بود البته و همون روزم رفتیم دیدم بهشون. یه روز مهرنوشم و یه روز خورشید خانومی  همه کارای خانومانه ای که روحمون رو نوازید و پر از حس سرخوشی کرد. روز آخرم سارا گلی برام یه تولد سوپرایز گرفت و پر از حس خوب برگشتم.

تولد من و همسرم 10 روز با هم فاصله داره. و این یه جورایی خوب نبست که همه چیز خیلی زود تکرار بشه .....توی این فاصله کلاس زبان رو برقرار کردم. کلاس پیلاتس موند واسه بعد از عید ولی کلاس ورزش میرم تا عید. ینی الان 2 جلسست که دارم میرم.

9 اسفندونه....اون روز هم روز خوبی بود ولی من یه حسای در هم پیچیده داشتم. ربدوشامبر صورتی گل گلی.....موهای سفت به سرم چسبیده تصمیم گرفتم زودتر بخوابم که برای کلاس ورزش اول وقتم سرشار باشم از انرژی...... داشتم کرمهای مخلف رو میزدم و توی فکر خودم بودم.... که برادرم و دوستش و دوستم  و شوهرم یهو پشت سرم توی آیینه معلوم شدن.ینی 1 ثانیه پیشش نبودن ولی الان بودن!!!!! بزرگترین سوپرایز عمرم بود با شمع و فشفه و کیک و ......حواشیش....... دقیقن هفته پیش بود. درکی از مکان و زمان نداشتم و همینتور خیره مونده بودم. پر از حسای خوب بودم و عشق و آرامش.... کیک رفت توی یخچال چون فرداش تولدم بود. و ما حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم......3 تا قلیون آماده شد و خونه به خروش افتاد......از اونشب پر پچ پچ و قهقهه ما تا وقتی دلمون نمیومد بخوابیم....تا صبح و اون چیزای سنتی و اون جنگل و عکسا و شب مهمونی که دوستامم اومدن و شب خیلی دلنگییزی بود. بهم خیلی خوش گذشت با هدایای خوبی که گرفتم و مهمتر اینگه حسهای خوبی داشتم.

فرداش بعد از رستوران اونا برگشتن تهران و یه عالمه خاطره خوش عطر واسه من بجا موند.

از اون هفته تا حالا کلی دانشگاه رفتم. کلی کار انجام دادم. و زندگی توی مود آرامش داره میگذره.... به نظر میرسه سال خیلی خوبی منتظرمونه با همه سختیا و احوالاتی که هست ولی حسم به این سال....خوبه. خیلی خوووووب... 

/ 4 نظر / 3 بازدید
ســـــــاینــــــــا!.

[قلب]

آتی

تولد هردوتون مبارک . حسهات را اگر بدون خوراکی باشه من که نمیتونم خوب بگیرم .نمیدونم چرا نتونستم کلمات و جملات را خوب به هم پیوند بدم و همش حس کردم از یه جا دارم میپرم یه جای دیگه . ببخشید.[خجالت]

غزال روز شمار

تولدتون با تاخیر مبارک همیشه پرباشی از سوپرایز و شادی دوست داشتم نوشتی صبرکردی مود منفیت بعد بیایی وقتی میگی داداشم و دوستش یه حس خاص دارم یه اتفاق ناب دیگه که به زودی براتون رخ میده شاد باشی

دیانا

تولدت مبارک باشه هزار تا عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم و آرزوی بهترینها رو تو سال جدید برات دارم همین حس قشنگت به زندگی و دل مهربونت باعث میشه که خدا هم چیزهای خوب برات رقم بزنهههههههه بوسسسسسسسسسسسسسسس