بوی بهار میاد اونم از راه دور.....

تازه دارم به خودم تلقین میکنم که سال جدید  شروع شده و همه چیز خوبه ایشالا..... توی این روزای  گرم تهران.....هر روز بیمارستان و هر ساعت...هر ساعت دلهره و استرس....حرفایی میشنویم که امید دارن....مادر بزرگ عزیزم...2-3 روز دیگه از دستگاه خارج میشه هرچند الانم تقریبا دستگاه هیچ کاری انجام نمیده و من پر از عشقم.....اونقدر عشق که انگار در تمام وجودم عسل گرم معطر غلیظ جریان داره و در دوستی و عشق با همه دنیا به سر میبرم.....توی این 16-17 روز یا بیشتر....فقط 3 روز رفتم به شهر خونه زندگی و هر روز با وسواس بودم.....هر روز دعا کردم و انرژی دادم....هر روز من و خدا دست همو گرفتیم و دو تایی رفتیم بیمارستان...پاهام که جلونمیرفت وقتی چشمای پرسشگرشومیدیم و باید با لبخند توضیح میدادم که امروز چه اتفاقی افتاده و دکترا چی گفتن و با دقت گوش میداد و سرشو تکون میداد....سخت بود....هر روز با ماتیک قرمز شال رنگی رنگیو بشاش...و تا پنجره ای سی یو رو میبستم گریه و فین فین وبی رمق.... ...واقعن از بیحسی و بیهوشی مامان بزرگم تا بکار افتادن نوک انگشت...دست...صورت ...چشما....کلیه که بکار افتاد و هر دونه پارامتری که به ما عشق و اشک داد.....خدا رو هم میدیم که پیشمون وایساده.....الانم امیدواریم که همه چی خوب پیش بره و زود بیاد پیشمون.....

مامان بزرگ عزیزم........

دوستش دارم...

خیلی زیاد.....

/ 4 نظر / 5 بازدید
behnaz

Khoda hefzesh kone...ishala zudi az bimarestan morakhas mishe...cheghadr ziba o ba ehsas neveshti azizam

unkown

happy to see u happy again honey :*:*

زهرا

ان شالله خداوند شفا بده. و حکمت خودش رو در سلامتشون قرار بده . شایلین جون تیمارداری خیلی سخته از خدا برات انرژی های مثبت می خوام

خانم کوچولو

خدا رو شکر که تا اینجاش خیلی خوب بوده. ازین به بعدشم ایشالا با روند خوبی به بهبودی کامل برسن.