نور تور توری

خیلی وقته نرسیدم بیام بنویسم......

از اون وقتی که کرمان بودیم....وقتی اون زلزله 5.5 ریشتری اومدوقتی خیلی این لرزش ادامه دار شد و لابی هتل پر شد از ولوله ماها و من و یه خانم دکتر  ترسو رفتیم و 2 ساعت توی حیاط نشستیم و حرف زدیم و حرف زدیم و ترسیدیم و حرف زدیم و یادمون رفت که ترسیدیم و اومدیم توی لابی و بازم حرف زدیم وخوابمون گرفت و بعدم شجاعانه رفتیم اتاقامون و خوابیدیم.

همدانشگاهی قدیمی دانشگاه. باهن.ر استاد هست و وقتی فهمید اومدم کرمان با خانومش و بچشون اومدن پیشمون و گپ وگفت و فرداشم اومد دنبالم و رفتیم دانشگاه و البته  خوب بود ولی من دانشگاهشون رو دوست داشتم ولی نه خیلی. حسش خوب نبود برام. سرد بود و غیر دوستانه. حتا ساختمون و در و دیوارش. ....

یه بحران داخلی توی جلسه گروهمون رخ داده بود ولی خیلی ناراحتم نکرد. ولی به فکر منو واداشت و تغییر تحولاتی که باید رخ بده!

یه ماهان رفتیم که فوقالعاده زیبا بود و معماری و نقش و نگار و کاشیکاری بینطیر ومنحصر بفردی داشت و  بعدش شاه نعمت. الله رفتیم و  توی جمعیت یه آقایی بهون گفت آروم دنباش بریم میخواد یه جاهای خصوصی رو برامون باز کنه و باز کردن اون درب.....اون در و دیوار و سقف و انرژی و وجودی پر از نور و شعر و شعور و آرامش........خیلی حس خوبی بود. بعدم اون آش فئق العاده....اون حمام دیگه...اون چایی های گیاهی و دف و سنتو و آهنگای درخواستی و  خوشگذرونیهای روحی!

یه روزم یه دوست قدیمی اومد دیدنم. اون دیگه واقعا خیلی خوش گذشت! این دوستم بعد از پایان تحصیلاتش یهویی تصمیم میگیره حقوق بخونه و الان وکیل بود و البته خوشحال و شاد مثه همون موقع ها.....الانم دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق بود و 5-6 ساعت با هم گدروندیم تا همسرم اومد و همون شب هم باز اومد فرودگاه با انبوهی از سوغاتیای خوشمزه! یه پته دوزی و یه خرت و پرتای خوشگل هم کادو گرفتیم.

تهران 2 روز شلوغ فوقالعاده پر از مهمونی و شور و هیجان خوشحالی داشتیم. برادرم و دوستم و دوست همسرم هم بودن. خیلی خیلی خیلی زیاد خوش گذشت بهمون. با همه حواشیش و اون عکسای فوق العاده!

همسرم که رفت من بودم و دوستام و تهران گردی. ایندفعه خیلی جاها رفتم. بالاخره مبل و میز ناهارخوریمو خیلی سریع خریدم. چون چیزی که مد نظرم بود توی این 2-3 سال، تا دیدم، خریدم. موند پارچش که اونم اوایل اسفند میخرم و بهش میدم.

2 جفت کفش خوشگل خریدم. انبوهی دسر و غذا و تنقلات خوردیم. خوش گذروندیم. یه مانتو از یه مزون خریدم و البته یه خورده پارچه مخمل واسه پره که کم اومده بود..... و بالاخره با دوستم اومدیم اینجا. دیروز صبح رسیدیم و امروز همین الان رفت. توی همین فاصله کم هم یه نوازنده نیمچه معروف دیدیم که برامون کاست جدیدشو گذاشت و توی یه روستای همین حوالی توی یه کلبه چوبی و چایی و ساز و......

الان دوستم رفت!!! تعطیات بین دو ترم تقریبا داره تموم میشه و پرده ولوسترامون نصب شده و خونه شکل گرفته. فقط..... دلم میخواد آروم باشم و برم به بچه ها برسم و فقط و فقط کارای روتین انجام بدم!

 

این http://shaylinbanoo.persianblog.ir/post/267/   رو یادتون نره دوست جونیام.

/ 10 نظر / 5 بازدید
بانو

بسی حس های متفاوت و زیبا گرفتم ار خوندن..دوست دارم

ســـــــاینــــــــا!.

[بغل]

NextHoliday.ir

وبلاگ جالبی دارین. به ما هم سر بزنید اگه خوشتون اومد یه رای مثبت تو جشنواره وب هم بهمون بدین. ممنون

مریم

شایلین جان در این اوضاع و احوالی که مانتو خوشگل پیدا کردن شده معضل جاهای خوب که پیدا می کنی به ما هم معرفی کن [چشمک][لبخند]

نرگس

راستی شایلین جون ما منتظر عکسای خونه جدیدت هستیم ها خانوم خوش سلیقه!

مریم

شایلین جان اگر اشکالی نداره و می تونی آدرس مزون رو بهم بدی ،متشکر

NextHoliday.ir

وبلاگ جالبی دارین. به ما هم سر بزنید اگه خوشتون اومد یه رای مثبت تو جشنواره وب هم بهمون بدین. ممنون

آتی

شایلین جون خوش به حالت تونستی خرید کنی یعنی کفش برای من معظلی هست ها ..مانتو و اینها هم که جای خود...مبارک باشه خریدهات ...واقعا به همین راحتی که نوشته ای خرید کردی یا کلی گشتی ...[چشمک]

خانم کوچولو

چه روزای خوب و پر باری. حسابی برای ترم جدید انرژی گرفتیا. زود بیا عکس بذار از خونه ت. راستی شایلین جون ما هم بالاخره رفتیم خونه جدید.

دیانا

مبارکت باشه دوست جونم قول دادی عکس بزاری از پرده و لوسترهات بوس