تولد دخترم....

روز قبل تولدش به هیچ چیز فکر نکردم، فقط به همون روز فکر کردم، یه مهمونی رفتیم، عکس انداختیم، میدیدم مامانم و برادرم نگرانن، همسرم اظطراب داشت ولی. من در وجودم آرامش داشتم هر چند شایدم میترسیدم به فردا فکر کنم پس بالکل پاکش کرده بودم.
فردا صبح زود بیدار شدیم، باز فکر میکردم که خیلی آرامش دارم.....بنا بود ۶ بیمارستان باشم. با همسرم راه افتادیم، برادرم از فرط اضطراب هر دو موبایلشو روی سقف ماشینش گذاشت و یادش رفت برداره و حرکت کرده بود و موبایلاش با هم گم شدن. خلاصه رسیدیم بیمارستان آت.یه....کارای پذیرش سریع انجام شد و توی اتاق انتظار زایمان وقتی از همسرم جدا شدم و آنژیوکت و تست فشار و قلب بچه و پوشوندن لباس ....موهای بدقت سشوار کشیده شده دو گوشی....و اومدن خانوم بند ناف رویان و....تازه هجمه بغض سنگینی که یهویی اومد و اشکایی که اشک نبودن....ینی گریه نبودن، یه مایع گرم که هیچ تلاش و فکری برای اومدنشون انجام نشده بود و از چونم پایین میچکیدن.... خودم تعجب کرم، یه عمل کوچیکم داشتم و وقتی مدارکو دم اتاق از همسرم گرفتم و قیافه نگران اونارو که همه پشت در بودن دیدم.....و اصراری که همه سعی داشتن لبخند بزنن، دیگه فهمیدم خودمو باید رها کنم......و من اینکارو خوب بلدم....خودم و ذهنم و بدنمو رها کردم.....خیلی سریع اسم منو صدا کردن و تخت مخصوص اتاق عمل و کمتر از ۱۰ دقیقه بیهوش بودم....توی اون فاصله بتادین و خانوم دکترم اومد و چند جمله حرف زد، دکتر بیهوشیم مرد متبحری بنظر میرسید و من در کمتر از ۲۰ دقیقه هم مادر بودم و هم عملم تموم شده بود و یه کیست کوچیک ۴ ساله هم برداشته شد و درست ۷.۴۵ دقیقه دخترم اومده بود، اینو از روی مچ بند صورتیش دیدم، بعدم ریکاوری خیلی سریع که من زرود بهوس اومدم و یادمه درد داشتم، یادمه میگفتم درد دارم و خانومایی که اومدن و گفتن دکترم فوق العادست و شکمم رو فشار دادن که دردناک نبود اونقدرها... و بالاخره رفتم توی اتاقم و پمپ مخدر داشتم و از اینجا به بعد دردی آنچنان موجود نبود ینی شاید چون من توی اونهمه خاطرات زایمان چیزای سختی خونده بودم و تصور کرده بودم، انتظار لحظات خیلی سختی رو داشتم ولی همه چی خوبتر از انتظارم پیش رفت و بزودی به اتاقم منتقل شدم و همه بودن و دخترم با کپه ای موی مشکی سرخ و چروک اومد توی بقلم و همون لحظه شیر داشتم و انگار سالهاست که مادر بودم......
از اونشب کلیاتش توی خاطرمه چون اثر داروی بیهوشی و مخدری که میگرفتم منو به حالت خوشی فرو برده بود.....دخترم تا نیمه شب به اطراف نگاه میکرد و آروم بود.....منم خوب بودم و آروم و بیدرد....جز عصر که بلندم کرده بودن و دردناک بود بقیش خیلی خوب و افسانه ای تموم شده بود..... و من مادر بودم......کی مادر شده بودم .....قبلش چجوری بود که مادر نبودم...نمیدونم ولی حس کردم من همیشه مادر بوده ام.....با شگفتی به دختر کوچولو نگاه میکردم...با قد ۵۲ و وزن ۳۳۲۰، قیافه آروم و منفعل.....تا همین الان که هفته دوم زندگی دخترمه به این فکر میکنم که زندگی قبل از تولد آرینا چجوری بوده....چرا فکر میکنم اون همیشه بوده.....همیشه همراه و قسمتی از وجود من....هنوزم شبها ساعتها بهش نگاه میکنم... و همسرم هم همین احساسات رو بصورت دیگه ای داره. خیلی دوست دارم بنویسم ولی الان خوابالودم.....زود میام باز....
/ 7 نظر / 160 بازدید
آزی خواننده خاموش

سلام خواننده خاموشم تبریک می گم نتونستم با خوندن این پستت چیزی نگم و بی تفاوت رد شم. من هم تمام این حس ها رو 1.5 سال پیش با تولد دخترم که الان همه زندگیم شده حس کردم. روزهای خیلی خوب و زیبایی پیش رو داری.

سايت و انجمن عشق سرا عاشقي ....محفلي براي عاشقان (بازگشايي مجدد و دعوت به همکاري)

دوست عزيز سلام سايت و انجمن عشق سرا عاشقي asheghisara.ir بلاخره بعداز چند سال تعطيلي مجددا اغاز به کار کرده است لطفا با حظور گرم خودتان عشق سرا را رونقي دوباره بدهيد لازم به ذکر است که عشق سرا در زمينه گفتگوهاي عاشقانه و درد و دل هاي عاشقانه و خاطرات و داستان و...کلا هر چيزي در زمينه عشق و عاشقي فعاليت مي کند و همچين سايت عشق سرا داراي بخش هاي مانند تالار هاي گفتگو (انجمن ها ) انواع فال و طالع بيني بخش خبر و.... ما براي مديريت انجمن ها به دنبال افراد فعال و علاقمند هستيم اگر شما حس مي کنيد در انجمن هاي عشق سرا مي توانيد مديريت کنيد و مي توانيد روزانه حداقل يک ساعت وقت بگذاريد مي توانيد با ما در تماس باشيد راه هاي تماس با ما در بالاي صفحات سايت و انجمن اعلام شده است با کليک روي لينک تماس با ما asheghisara.ir و همچنين يک خواهش هم از شما عزيز دارم که اگر عشق سرا عاشقي را مناسب ديديد در وبلاگ خود به عشق سرا عاشقي يک لينک يا يک پست براي معرفي عشق سرا عاشقي بدهيد در اخر براي شما ارزوي موفقيت مي کنم. asheghisara.ir با احترام مديريت سايت و انجمن عشق سرا

من و گل آقا

[قلب][گل] مبارك باشه و خدا حفظش كنه خيلي زيبا نوشتي شايلين جونم

آزي

[قلب][ماچ][قلب] عزيزم خيلي برات خوشحالم

سارا

خیلی خلاصه و تیتروار بود ک ......[ابرو] همیشه دلشاد وخندون باشین دورهم [گل][بغل]

عاطفه

شایلین عزیزم مدتها پیش یه پستی نوشته بودی در مورد صبر در مورد جا افتادن آش رشته حتمن یادته من خیلی یاد اون پست می افتم ،این که باید صبر کرد تا همه چیز جا بیفته این پستتو دوست داشتم یکی از زیباترین پستهای مادرانه فقط به یه دلیل اینکه خیلی مواج از همه چی نوشته بودی از ترس، درد ،اشک، ذوق دیدن و بغل کردن بچه ت و همه چی توصیفت از دخترت بی نظیر بود دخترم با کپه ای موی مشکی سرخ و چروک اومد خیلی صادقانه و عاشقانه و قابل درک ولی چیزی که عاشقش هستم تو این پست اینه که وقتی نمی تونیم برای چیزی که توان ذهنی یا حتی جسمی تصورش رو نداریم کاری بکنیم و باید وایسیم تا ببینیم چه جوری پیش می ره بهتره که بهش اصلن فکر نکنیم. صبر کنیم تا خودش برای خودش جا بیفته دوست دارم شایلین جان به خاطر همه ی لحظه های امیدبخشی که اینجا دارم و تو خالقشون هستی

مونا

و انگار سالهاست که مادر بودم ...این جمله رفت تا ته قلبم واقعا تعریف احساس مادر بودن در یک جمله کوتاه[قلب]