تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی....

 امروز ۴۸ روزگی دخمر کوچولوی ماست. دختری که تمام وقت ما رو بالکل بخودش اختصاص میده. حالا البته وسطش کار و شعر و موزیک و بیرون گردی و دانشگاه و مقاله هم هست.

رشد دختر کوچولو به طور عجیبی حیرت انگیزه. ینی هر روز و لحظه حرکات و اطوار جدیدی نشون میدن و من غرق در شگفتی میشم. الان دیگه میتونه گردنشو چندین ثانیه طولانی نگهداره. میتونه دقیق نگاهمون کنه و ارتباط برقرار کنه و آگاهانه بخنده. قیافه ای که دایم تغییر میکنه و چشمایی که خیلی کنجکاوه....

این روزا دفاعیه پروپوزالهای دکتری کهه فرداش مال دانشجوی خودمه و البته کارای ریز و درشت درسی بسیار که تقریبا هر روز باید انجام میدادم هم بود.

امسال هشتمین سالگرد ازداجمونه و دلم یه جشن کوچولو میخواد.

دلم سفر میخواد.یه جای خوب....

اوضاع دانشگاه ملایم و مطبوعه.

همه چی در مود آرامش و موزیک بدون کلامه با بک گراند صدای آب....

/ 3 نظر / 137 بازدید
شیرین

سالکرد ازدواجتووون کلی مباااارک انشالله سالیان سال تو جمع صمیمیتون این روز رو شادمانه جشن بکیرین درمورد دخترت مینویسی همش فک میکنی اینم دور از انتظار نبود وقتی یه مامان تو بارداری اینهمه با فرزندش ارتباط خوب داره همیشه تصورم اینه خب نی نی هم با ارامش رشد میکنه

زهرا

سلام شایلین جون . خدا رو شکر همه چیز عالیه. اما خانمی مگه فراموش کردی 9تیر 88 یعنی دقیق 9 روز قبل از من عروسی کردی چطور حساب کردی شده 8 سال. [نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند]تازه میشه هفت ساال

خانم کوچولو

سالگرد ازدواجتون مبارک شایلین جون. خوش میاد هزار ماشالا این قدر مامان پر انرژی ای هستی. خدا رو شکر که همه چیز خوبه.